تبليغاتX
گل یخی


گل یخی

گل یخم اما گریزون از سرما

من برای اثبات تو مومن شدم و حال که رفتی من هم جایی اینجا ندارم

 

 

 

        خداحافظ            

نوشته شده در بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:17 توسط سروش| |

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت: ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف
خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت: بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا

         

نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:45 توسط سروش| |

 

 

گفت: می خواهم برایت یه یادگاری بنویسم.

گفتم: کجا؟

گفت: روقلبت.

گفتم: مگه می تونی؟

گفت: سخت نیست آسونه.

گفتم: باشه بنویس تا همیشه یادگار بمونه >< یه خنجر بر داشت.

گفتم: این چیه؟

گفت: سیسس

ساکت شدم.

گفتم: بنویس دیگه چرا معطلی

خنجر را بر داشت و با تیزی خنجر نوشت:

دوستت دارم دیوونه!

اون رفته! خیلی وقته کجا؟نمیدونم.

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوستت دارم دیوونه!

 

 

نوشته شده در بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:58 توسط سروش| |

نوک انگشتاش یخ زده بود .
دونه های برف به مژه های بلندش چسبیده بود
.
تند و تند قدم برمی داشت و تازیانه باد سرد رو روی صورتش صبورانه تحمل می کرد
.
پاهای کوچیک و ظریفش از شدت سرما بی حس شده بود
.
چادرشو محکم تر به دور خودش پیچید
.
از خیابون که رد می شد یه ماشین مشکی آخرین مدل با سرعت از جلوش رد شد و کلی آب گل آلود روی چادر کهنه و سر و صورتش پاشید
.
از توی ماشین صدای قهقهه یه دختر که توی دیس دیس موسیقی جاز گم شده بود , گوشاشو آزرد
.
یه دختر شاید همسن خودش , شاید کوچیکتر
...
همونجا کنار خیابون واستاد
.
یک قطره اشک از گوشه چشای سیاه و درشتش زد بیرون و نرسیده به روی گونه برجسته اش یخ زد
.
مثه یه دونه الماس کوچیک
.
با دستای سرد و یخ زده اش آب گل آلودی رو که روی صورتش پاشیده شده بود پاک کرد
.
انگشتای بی حسشو توی دهنش فرو کرد
.
استخوناش تیر می کشید
.
از خیابون رد شد
.
چیزی تا خونه نمونده بود
.
به هیچ چیز توجه نمی کرد
.
متلکای پسرایی که توی ماشینای گرم و خوشگلشون لمیده بودن براش نامفهوم بود
.
- خوشگله , چادرت کثیف نشه
.
- کلاغ سیاه , خونه ات کجاست ؟ برسونمت
.
و
...
به هیچ چیز توجه نمی کرد
.
سردش بود
.
جلوی در خونه چند لحظه مکث کرد
.
در مثل همیشه باز بود
.
هیچ شوقی توی وجودش نبود
.
در رو باز کرد
.
صدای گوشخراش در زنگ زده حیاط گونه توی کوچه پیچید
.
یه حیاط کوچیک , یه شیر آب یخ زده , هوای سرد , سرد تر از بیرون
.
دو قدم که برداشت به در اتاق رسید
.
شیشه شکسته در اتاق با یه تیکه پلاستیک پوشونده شده بود
.
رفت داخل و در رو بست
.
دو تا اتاق متصل به هم
.
دیوارای دود زده و سقفی با گچای ریخته
.
یه زیر انداز کهنه و یه چراغ والور که روش یه قابلمه کوچیک و چند دونه شلغم که توی آب بالا و پایین می رفت
.
چادرشو درآورد و انداخت رو زمین
.
گوشه اتاق یه رختخواب رنگ و رو رفته و یه چیزی شبیه آدم که زیر رو انداز دراز کشیده بود اولین خط نگاه دختر بود
.
- مامان ...
مضطرب روانداز رو از روی زن برداشت
.
زن چشماشو باز کرد و قبل از اینکه دهنشو باز کنه موجی از سرفه و خون به صورت دختر پاشید
.
قطره های اشک تند تر از همیشه از گوشه چشمش شروع به ریختن کرد
.
- مامان ... تو رو خدا حرف نزن ..واست خوب نیس ... تو رو خدا ...
سرشو گذاشت روی صورت سرد زن
.
لابه لای هقهق گریه گفت
:
- فردا... واست دوا می خرم ... امروز.. نشد ... کار گیرم نیومد ... به خدا فردا ... فردا ...
انگشتهای کشیده و خشک زن آروم موهای مشکی و بلند دختر رو نوازش کرد
.
- مامان دوستت دارم ... دوستت دارم ..
هر دو آروم گریه می کردن
..
دختر پتو رو بلند کرد و کنار زن خوابید ... خودشو چسبوند به تن سرو لاغر زن ...بوی تن زن ... بوی مادر
...
همون شب
..
همون ساعت
...
همون نزدیکی ها
...
ماشین مشکی جلوی یه خونه بزرگ ترمز کرد
.
یه دختر از ماشین پیاده شد
.
کت چرم و شلوار لی چسب تنش بود و هاله ای از ادکلن دور و برش پیچیده بود
.
دستش رو که دستکش سفیدی پوشونده بود جلوی دهنش گرفت و دکمه زنگ رو فشار داد
.
در باز شد و صدای خنده و گرمای مطبوعی از پشت در توی کوچه پیچید
.
- بچه ها اومدن؟

- آره .. تو چرا دیر کردی؟
- بابا اصرار داشت با ماتیز آلبالویی بیام ... منم که می دونی زیر بار حرف زور نمی رم ...
- حالا با چی اومدی؟
- با اوپل مامان ... همون مشکیه ...
یه سالن بزرگ
.
پر از دختر و پسر
.
صدای سرسام اور موسیقی جازززززززز
.
یه عده در حال رقص ... یه عده بگو و بخند .. یه عده دور شومینه مشغول خوردن مشروب و
...
قیافه های آبرنگی
...
دو ساعت رقص و خنده های مستانه
....
و لحظه ای بعد در یکی از اتاق های تاریک و عطر آلود
...
- دوستت دارم سامان ... دوستت دارم ...
صدای نفس های هوسناک و دو جسم فرو رفته در هم و پنجره ای رو به آسمان برفی شب

شبی که آروم تمام شد

مثل تمام شبهای دیگه
...ساده و عادی
نوشته شده در ششم آبان 1387ساعت 18:6 توسط سروش| |

یکی بود یکی نبود یه دختری بود به اسم ماریا،اوهم معصوم و بی گناه به دنيا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رويايی زندگی اش را ملاقات کند، مردی پولدار، خوش تيپ، باهوش که با او در لباس سفيد عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشته باشند، که وقتی بزرگ شدند معروف شوند، و در خانه ای زيبا زندگی کند که از پنجره هايش دريا ديده می شود. پدر ماريا يک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش يک خياط؛ آنها در شهری در مرکز برزيل زندگی می کردند که فقط يک سينما داشت، يک کاباره و يک بانک؛ ماريا هميشه آرزو داشت بالاخره يک روز شاهزادهء جذاب و دلربايش بی خبر بيايد و بند از پای او بگشايد و آنها، دوتايی با هم از آنجا بروند، آنوقت می توانستند با هم دنيا را فتح کنند روزهايی که ماريا منتظر شاهزادهء دلربايش بود تنها کارش خيال پردازی بود و رويا بافی؛ او اولين بار وقتی يازده سالش بود عاشق شد. در مسير خانه تا مدرسه، متوجه شده بود که تنها نيست و همسفری دارد. پسری که در همسايگی شان بود در همان شيفت درس می خواند و به مدرسه می رفت. آنها هيچوقت با هم حرف نمی زدند، حتی يک کلمه؛ اما کم کم ماريا ملتفت شد بهترين اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی که خورشيد داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماريا تمام سعی اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بردارد اين ماجرا ماهها و ماهها پشت هم تکرار می شد، ماريا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفريح اش تلويزيون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اينکه آن روزها زودتر بگذرند. او برخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند، برای همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين می گذشتند. کند تر از آن چيزی که بايد برای يک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بزرگ ها. او فهميد که بلندی روزها دليل ساده ای دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او. بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد می شود يک مداد به من بدهی؟ ماريا جوابی نداد. راستش را بخواهيد خيلی از اين نزديک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم هايش را تندتر کرد، خيلی ترسیده بود وقتی ديده بود او دارد به طرفش می آيد. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جايی که مردم می گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره های سينما و تلويزيون، با کلی ماشين و سينما و کلی کارهای جالب و بامزه برای انجام دادن باقی روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشيد، اما در عین حال چيزی تسلايش می داد، اينکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت. از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هايی را که بايد به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمی شد.اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعهء بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماريا در حاليکه توی دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و ساير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت. پسر حتی يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند در طول تعطيلات تمام نشدنی تابستان،ولی به غيبت و نبودن پسر . مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيزی که بيشتر از هر چيز ديگری دوستش داشت... روز قبل از اينکه سال تحصيلی جديد شروع شود او به تنها کليسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود. اما اثری از پسر نبود، تمام روزهای آن هفته يکی يکی همراه با زجر سپری می شدند اما از پسر خبری نبود تا اينکه همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جای دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضی چيزها برای هميشه از دست می روند، او همچنين ياد گرفت جايی وجود دارد که به آن می گويند: يه جای خيلی دور! فهميد که دنيا خيلی پهناور است و شهر او خيلی کوچک؛ و اينکه آدم های دوست داشتنی و جذاب هميشه می روند... او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلی جوان بود. اين جوری بود که او يک روز نگاهی به خيابان های خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزی رد پسرک را دنبال کند... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برای مدتی بسيار غمگين بود و بيهوده سعی می کرد ردی از پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمی دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند. ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلی بزرگ است، عشق خيلی خطرناک است و مريم مقدس که در بهشتی دور سکنی گزيده به دعای بچه ها توجهی نمی کند.

 

نوشته شده در ششم آبان 1387ساعت 18:0 توسط سروش| |

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین انها در گرفت.انها به موضوع خدا رسیدند.

ارایشگر گفت:من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!

مشتری پرسید:چرا؟

ارایشگر گفت:کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.اگر خدا وجود داشت.ایا این همه مریض می شدند؟بچه های بی سر پرست پیدا می شدند؟این همه درد . رنج وجود داشت؟نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ی فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

ارایشگر کارش تمام شد و مشتری از مغازه بیرون رفت.در خیابان مردی را دید با مو های بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده...

مشتری برگشت و وارد ارایشگاه شد و به ارایشگر گفت:

به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند.

ارایشگر با تعجب گفت:چرا؟

من اینجا هستم و الان موی شمارو اصلاح کردم

مشتری گفت :نه اگر ارایشگر وجود داشت هیچ وقت مثل مردی که ان بیرون است با موهای کثیف و .. پیدا نمی شد.

ارایشگر گفت:نه بابا ارایشگر وجود دارد موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تاید کرد و گفت:نکته همین است!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیککنند و دنبالش نمی گردند.برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

اگر می خوای او را درک کنی

                                            با چشم دل ببین!

نوشته شده در چهارم شهریور 1387ساعت 9:49 توسط سروش| |

کارت پستال درخواستی  www.orchid.blogfa.com

نوشته شده در دهم مرداد 1387ساعت 11:54 توسط سروش| |

ميدوني وقتي كه باشم  . . .  يا اگه حتي نباشم  . . .  يا اگه از تو جداشم

 

ميميرم برات

 

ميدوني تا وقتي هستم  . . .  تا خدا رو ميپرستم  . . .  اگه باشم و نباشم

 

ميميرم برات

 

ميميرم برات     ...    به ياد خنده هات  . . .  به ياد گريه هات

 

ميميرم برات

 

ببين كه خسته ام   . . .  بي تو شكسته ام   . . .   وقت رفتنو ببين

 

ميميرم برات

 

وقت رفتنم  . .  وقت مردنم  . .  ميدونم تو نگات  . .  مياي بالا سرم 

 

نره از ياد تو  . .  دفتر خاطرات  . .  كه نوشتي برام  . .  كه نوشتم برات

 

بعد مردنم  . . . وقت پـژمـردنـم . . . يادت نره دلم . . . غصه خورد و رفت

 

 

اينو بدون كه من . . . حتي زير خاك . . . داد ميزنم به جات

 

مــــــــــــــــــيــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــيـــــــــــــــــــــرم

 

مـــــــــــــــيـــــــــــــــمــــــــــــــــيــــــــــــــــــرم

 

مــــــــــــيـــــــــــــمـــــــــــــيـــــــــــــــرم

 

مـيـمـيـرم بــــرات

 

به ياد خنده هات . . . به ياد گريه هات . . . ميميرم برات

 

ببين كه خسته ام . . . بي تو شكسته ام . . . وقت رفتنم ببين . . .

 

 مي مي رم  بر ات ! ... ؟

 

شايد بيام ...

نوشته شده در هجدهم تیر 1387ساعت 10:36 توسط سروش| |

 

گفته بودی از خودم بگم؛

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منّت و خواری پی شبنم نمی گردم!

من سر کوفت و سرزنش تو را نمی خواهم.

مطمعن باش روزی فرهادی خواهد آمد که شیرینش را همانگونه که هست خواهد پذیرفت و آن روز جان شیرینم را فدای آن

عزیزتر از جانم خواهم کرد.

بهتر است نگویم می آید بگویم خیلی وقت است آمده بهتر است.

نگاهت آخرین باری که دیدمت سرد بود و بی روح ...

خنده ات از شوق دیدار نبود از تمسخر سادگیم بود...

دیگه رو شونه های توجایی نمونده واسه من

بذار دیگه تنها باشم تو سرزمین بی کسی

دیگه نمی خوام بگم برای من مقدسی

فردا اگر از راه نمی آمد تا ابد کنار تو می ماندم

در پشت شیشه های اتاق تو

آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت گویی به عمق روح تو راهی داشت.

گل همیشه نازم نبودی چاره سازم نکردی مهربونی به قلب پر نیازم

آخه این اسمش وفا نیست راه و رسم عاشقا این نیست وقتی که دلم گرفته دل شکستن که روا نیست!!!

 

                         « بنازم غیرت غم را دمی نگذاشت تنهایم...»

 

نوشته شده در سیزدهم تیر 1387ساعت 19:33 توسط سروش| |

 و بارها و بارها شب را نوشيده ام

بر اين شا خه هاي شکسته درخت چنار کوچه مان به گریه ایستاده ام .

و هر از چند گاهی برای دیدن تو بر بالای چنار که شاید امیدی را در نا امیدی بیابم 

راه می پیمودم . تا شاید از دور نشانه ای از طلوعی دیگر بیابم

اینجا طلوع سرخ بی خدائیست . مرا تنها گذار

مرا تنها گذار

اي چشمان تبدار سرگردان!

ای روح خسته و نا آرامم . که شبها را به امید صبح نبودن می گذرانی !

و روزها را به امید طلوع تک خدائی در بین خدایان دروغین می گذرانی !

مرا تنها بگذار . . . . . . . مرا با رنج بودن تنها گذار.بگذار تا شاید . و بازهم شاید .

تن تبدارم را به آسایش فرا خوانم . و خواب و خیالت را به همراهی زیبایم بکشانم .

مرا تنها بگذار اما مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.

و بازهم  مگذار تا  از بالش تاريک تنهايي سر بردارم .

که سر برداشتن و تو را ندیدن مرگ ابدی و همیشگی من است .

و به دامن بي تار و پود رويا ها آویختن . هر چند که روئیاهای با تو بودن خود نوعی زندگیست !

سپيده هاي فريب  روي ستون هاي بي سايه رجز مي خواند.

صلیب  شکسته ي خوابم را بنگر که چگونه عیسی وار مرا به آسمان نبودن می کشاند .

بيهوده به زنجير مرواريدی چشمم امید وار گشته ام.

قلبم را ببین :  او را بگو ، که تپش جهنمي اش امان مرا بریده است  !

او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام از طپش باز بایست .

نوشيده ام که پيوسته در نا آرامی  بمانم .

بمانم که نمانم . و در نماندن روئیا های زیبای با تو بودن را نیز به همراه برم .

آیا این جهنم سرگردان را پایانی هست  ؟ و ای جهنمیان سر گردان!

مرا تنها گذارید تا بر صدف خویش فرود آیم و ....

کلاغان راست می گویند و قناریان دروغ می نوازند .

و مرغان عشق بدروغ نوک بر نوک همدیگر می سایند .

اینان گذران عمر می کنند  و همدیگر را به فریبی کوتاه در لحظاتی دیگر می فریبند .

 و کلاغانند که سالیان سال است آدمیان را از درون نسلها استقبال و بدرقه می کنند .

مظلومیت هابیل را دیدند و لب فروبستند .

و در آن غروب سهمگین بیخدائی و یا بهتر بگویم چند خدائی ، هیچ ندیدند .

و پس از آن نیز  قابیل را گور کنی آموختند . تا به صلیب دار تاریخ آویخته نشود .

اکنون کلاغان دروغ می گویند ؟!

شب را من نوشیده ام . مرا تنها گذار !!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سیزدهم تیر 1387ساعت 19:25 توسط سروش| |

عاشق شدن آسان است، حتّی عاشق ماندن نيز چندان دشوار نيست، زيرا انسان تنهاست

و همين دليل کافی برای عاشق است.امّا يافتن ياری که هميشه باشد و بخواهد که باشد،

دشوار است، امّا ارزش جستجو را دارد : پس تلاش کن تا معشوق را بيابی.

 

نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:58 توسط سروش| |

 دل من چشم به در دوخته بود با خود عشق در آميخته بود

 

 چون ترا ديد دلم ، فكر نكن برگزيد از دم اول دل تو

 

 روي تو آتش سرخي برافروخته بود

 

دل من غافل از اين عشق نبو  همه عمر دلم سوخته بود  .          

 

 گر چه دير آمدي از دور ولي دور شد عاقبت از من دل تو

 

 سر بي مهر و دل غافل تو من دگر ماندم و يك آتش ناب

 

 شب تنهايي ، سكوت و اضطراب

 يك سؤال از روز اول داشتم ؟ اين نگاه شعله افكن آتش يك عشق بود؟ 

 يا كه باطل بذر عشقي كاشتم؟!

 

 تو كه رفتي حيف ! انديشه هايم سوختند قفل خاموشي به لبهاي دل من دوختند

 

 من كه گفتم من نبودم روز اول در پی ات اين تو بودي كه سؤالي داشتي

 

 در چهره ات عشق هم اكنون خيالي باطل است واژه ديگر اضطراب اين دل است

 

 عاشقي هم فرصتي بود و گذشت دل خوشي ديگر نمي آيد بدست

نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:50 توسط سروش| |

شاگردی از استادش پرسيد:عشق چست؟
استاد در جواب گفت:  به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:  هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم؟

 استاد ا گفت:  عشق يعنی همين!

شاگرد پرسيد:  پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که :  به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! 
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:  به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت:  ازدواج هم يعنی همين؟.

نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:36 توسط سروش| |

 برگرد بی تو بغض فضا وا نمیشه

یک شاخه یاس عاطفه  بیدا نمیشه

در صفحه دلم نوشتی صبور باش 

دلم غبار دارد و معنا نمیشود

بی تو شکست بنجره رو به آسمان

غم در حریم آبی دل جا نمیشود

عمر دل که مثل قلب تو دریا نمیشود

دردیست انتظار که درمان آن تویی

این درد تلخ بی تو مداوا نمیشود

بی تو شکسته شد غزل تنهاییم

این رسم مهربانی دنیا نمیشه 

اکنون من و او واقعیتی تلخیم واقعیتی بنام دوری و جدایی... 

نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:25 توسط سروش| |

 

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم 

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نميدانم چرا دارم حسادت ميكنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم

شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ديگري

چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم

تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم

گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي

رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:24 توسط سروش| |

با تو بوده ام

         هیشه و همه جا

با تو نفس کشید هام.با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست

          چنان که جسم از روح!

          و زمین را از اسمان

          و درخت را از افتاب

تو دلیل حیات من بودی و هستی.

و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام

                            علت بودن من تو هستی

پاسخ من به اغاز و پایان زندگی این است:

                                        همیشه با تو

نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:22 توسط سروش| |

 

قرار است امشب دو ماهی بمیرند که دیگر سراغی ز دریا نگیرند قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهای پیرند و بوی جهنم که آید از این شهر و مردان اینجا چه نا سر به زیرند تمام فصولی که می آید امسال بدون شک از ابتدا سردسیرند بعید است امسال دستان سردم بدون بهار شما جان بگیرند و یک سال دیگر گذشت و نفسهام از این لحظه های پر از غصه سیرند شب سرد و بی انتهای زمستان قدمها مردد ولی ناگزیرند دو خط موازی رسیدن ندارند دو خط موازی فقط هم مسیرند

نوشته شده در سی ام آبان 1386ساعت 16:8 توسط سروش| |

زندگی یک آرزوی دور نیست؛

زندگی یک جست و جوی کور نیست،

زیستن در پیله پروانه چیست؟

زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست.

گوش کن دریا صدایت میزند؛

هرچه ناپیدا صدایت میزند.

جنگل خاموش، میداند تو را؛

با صدایی سبز میخواند تو را،

زیر باران آتشی در جان توست؛

قمری تنها پی دستان توست،

پیله پروانه از دنیا جداست؛

زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست؛ این تمام ماجرای زندگیست

نوشته شده در سی ام آبان 1386ساعت 16:3 توسط سروش| |

اگه یه روز قلب کسی رو شکستی یه میخ بزت به دیوار.

اگه فرداش  دلشو به دست اوردی میخ از دیوار در بیار اما بدون جاش همیشه هست

نوشته شده در سی ام آبان 1386ساعت 15:57 توسط سروش| |

سلام

چون وقت نداشتم برای اپ کردن برای همین عکس گذاشتم.امیدوارم که منو ببخشید.این عکس هارو تقدیم می کنم به شما عزیزان امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

 

 

نوشته شده در چهاردهم آبان 1386ساعت 12:56 توسط سروش| |

 

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی امدی

تو از دشتهای دور و جاده های پر غبار

برای هم صدایی هم زبونی امدی

تو از رام میرسی پر از گرد و غبار

تمومه انتظار می یاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم غبار و از تنت

غریب اشنا دوس دارم بیا

منو همراهت ببر به شهر قصه ها

بگیر دست منو تو اون دستات

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمون منطزر تا بر گردی پیشم

تو زندونم با تو من ازادم

نوشته شده در چهاردهم آبان 1386ساعت 9:22 توسط سروش| |

 

 

 

عشق با تمام شکوه خود در خانه مرا هم به صدا در اورد  و با خود کوله باری از مهر و محبت را به ارمغان اورد

امد و در قلبم طو فانی به پا کرد

طو فانی که همراه با رنج . ریاضت بود

طوفانی که از دریای چشمان تو بر خاست و بر ساحل نا امیدی من لنگر انداخت

طو فانی که افکار افسار گسیخته ما چون کشتی سر گردان بروی مو جهای اقیانوسی چشمانت متلاطم ساخت

نمی دانم نا خدای این کشتی سر گردان تو هستی یا نه؟

ولی می دانم که هرگز سکانداری افکار پریشانم را بر عهده نمی گیری و ان را به جزیره ارامش و اسایش نمی رسانی

می دانم که هر گز جرئت نخواهم داشت که از تو بخواهم منجی این افکار پریشانم باشی.

 

نوشته شده در چهاردهم آبان 1386ساعت 9:9 توسط سروش| |

 

 

 

 

 

 

نمی توانم بگويم چقدر تنها بوده ام ؟

چقدر تنها نبوده ام ؟

چقدر در تنها نبودن تنها بوده ام ؟

و چقدر در تنهايی تنها نبوده ام ؟

بودن با تو تنهاييم را کم نمی کند

بودن بی تو بی کسيم را افزون نمی کند

چشمانم نگاهت را در نمی یابد

دستانم ياريت را نمی پذيرد

خاموشی تو گوشم را می خراشد

اما صدايت را نمی شنوم

بی تو خويش ام و با تو بی خويش

تو هم تنهايی

نمی توانی بگويی چقدر تنها بوده ای ؟

چقدر تنها نبوده ای ؟

چقدر ...؟

...؟

نوشته شده در یکم آبان 1386ساعت 8:57 توسط سروش| |

 

 

 

 

 

 

تماشاخانه ی هر روزه

حماقت فقرا

حماقت اغنیا

رنجهای کور

شادی های دروغین

نقاب لبخندها بر دندانهای خون چکان

دستهای سرد در مجمر خاموش عشق

و حسرت نگاه تو به تهی چشمان من

چرا اینچنینم؟

در خیابان گام می زنم

زمین مسطح است

زمین سطحی ست

بر بلندای پلی می ایستم و پایین را نظاره می کنم

زمین را

که چه ژرف است

و آدمهایی که در گذرند

آدمهایی که من در میانشان بوده ام

آدمهایی که من به میانشان باز خواهم گشت

آدمهای سطحی بر زمین ژرف

مثل مورچگان می روند و می آیند

می خندند و شتاب می کنند

و مدام به آن دستگاه عقربه داری که به مچهایشان بسته اند

جهان را می سنجند

مثل کرمهای کور نقب می زنند

و چون سر از خاک بر می کنند

به آسمان می نگرند

آن هم نه برای دیدن آسمان

بل برای دانستن این که چه وقتی از روز است

غروب است؟!

پس هنوز فرصت هست

و باز نقب می زنند

به راستی چه می جویند؟

گنج؟!

چه گنجی باید باشد که اینچنین همه را پریشان و آسیمه سر کرده است؟

من که جز رنج چیزی نمی بینم

شاید اشکال در چشمان من باشد

تو در چشمان من چه می بینی؟

پرسشهای من کودکانه اند و رنج هایم کودکانه تر

هیچ گاه میلاد کودکی را دیده ای؟

آنگاه که او را از حوضچه ی زیبایش بیرون می کشند

با چشمان فروبسته تقلا می کند و تکیه گاهی می جوید

از درون کره ای کوچک که متعلق به خود اوست

به بیرون کره ای بزرگ و پر آشوب که از آن میلیاردها مانند اوست

گام می نهد

هوای جدیدی را تنفس می کند

و گریه ای عجیب سر می دهد

او کوچک و ناتوان است

و چشمانش فرو بسته

اما رنج زیستن را خوب تر از همه  می شناسد

هم از این روست که چنین راستین و ژرف می گرید

اکنون که رنجم را شناختی بر من خنده می زنی

آری من کودکی هستم با چشمانی همیشه بسته

و مویه ای بی پایان

بر من بخند!

چرا که خنده ی تو رنجم را می کاهد

آن چه تو در چشمان من می جویی از آن من نیست

از آن من نبود

آن را نفروختم

آن را از من ندزدیدند

بلکه دورش انداختم

کاش می شد همه چیز را دور انداخت!

نوشته شده در یکم آبان 1386ساعت 8:55 توسط سروش| |

           ترفدانه ها

 

1

آهسته تر قدم بردار

گل قالی

احساس درد می کند

 

2

اشاره انگشت گفت:

نباید خطا کنم

 

3

اگر بخواهی و بگذاری

عبور عقربه های ساعت

آهسته می شود

 

4

با چاقو

قطره قطره می کنم دریا را

تشنه فراوان است

 

5

به دهان صدف شدم

تا مروارید شوم

تا به گوشت آویزان شوم

تا ترانه دوست داشتن را

در گوشت زمزمه کنم

 

6

ترکیب رنگ زرد زمین

و آبی آسمان

سبز بهار می شود

 

7

چرا رهایم نمی کنی

تا بخوابم

بر بالشی از ابر

 

8

دیدی چگونه گاز می زد

دختر گل فروش به لقمه نان

کنار خیابان

انگار تمام زندگیش بود

 

9

رستم شاهنامه را می ماند

سایه نمکدان

بر دیوار

 

10

رنگ آبی شعله

هوای اطاق را

خنک می کند

 

11

سایه به دیوار

نقش بال پر پرواز پرنده ای شده

 

12

شیر را ببند

صدای شرشر آب

احساس گریه به من می دهد

 

13

کلنگ در دستشان نیست

که خود کلنگانند

بی وقفه گور ما را می کنند

عقربه ها را می گویم

 

14

کنار برکه

رقص پروانه ماندنی شد

بالش

نیمی طلائی نیمی آبی

 

15

گله را به چرا بردند

با علف های زرد و ارغوانی و آبی

بازار شام بود

 

16

نگاه معصومانه ات

به عصمت گل بنفشه

خنجر میزند

 

نوشته شده در یکم آبان 1386ساعت 8:48 توسط سروش| |

 

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 14:32 توسط سروش| |

 

دنیا به چشم عاشق

یه دنیای غریبه

اونکه امروز اشنامه

اوج عشقش تو صدامه

میره فردا بی بهونه

درد عشق و کی میدونه

یه کاری کن خدایا

من از این دل جداشم

نفرین به هرچی عشقه

میخوام عاشق نباشم

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 14:25 توسط سروش| |

 

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 14:17 توسط سروش| |

 

شب بروی شیشه های تار

می نشست ارام.چون خاکستری تب دار

باد نقش سایه ها را در حیاط

خانه هر دم زیر و رو می کرد

پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر ر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید ارام

گوئی او در گور ظلمت روح سر گردان خود را جستجو می کرد

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب

ای سر انگشت کلید باغ های سبز

چشمهایت بر که تاریک ماهی های ارامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 14:10 توسط سروش| |

 

 

غم که با شادی هم اغوشی نداره

گریه کن گریه که خاموشی میاره

بذار امشب نکنم اشکهام و پنهون

کی میگه مستی فراموشی میاره

دل سرده سرده همه رنج و درده

چشمهام یه دریاست از بس که گریه کرده

حالا که تو ابر چشمهام بارون غم نهفته

تو شوره زار قلبم گلهای غم شکفته

بازم می خواد چشمای من مروارید بارون کنه

غم تا میاد به خونمون شهر چراغونی کنه

اسمون قلب مرا ابر های غم گرفته

گریه پنهونی مگه دردهام و درمون میکنه

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 13:49 توسط سروش| |

 

 

 

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم.نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما ان دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

اه اکنون دیر است

که فرو ریخته در من گوئی

تیره اواری از ابر گران

چو می امیزم.با بوسه ی تو

روی لبهایم می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

انچه الوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تک درختم را.سرشار از برگ

در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریان وغشوش اب روان می نگرم

شب و روز بگذار که فراموش کنم

تو چه هستی.جز یک لحظه.یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در برهوت اگاهی؟

بگذار که فراموش کنم

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 13:43 توسط سروش| |

 

وقتی که قهری با من

ندیدنت اسون نیست

قصه ی غم که میشه

شنیدنت اسون نیست

به گمونم دل تو جای دیگست

دل تو پیش یه رسوای دیگه است

دست نذاشتی دیگه تو دستهای من

دستهاتم عاشق دستهای دیگه است

با تو بودن واسه من نعمت بود

از تو گفتن واسه من عادت بود

همه حر فات واسه من ایه عشق

نفست زمزمه رحمت بود

دل من مستیش از مستی چشمای تو ساخت

تا به عشق تو رسید پرهیزش و پاک به تو باخت

می دونی دل دیوونه من عاشقته

اسم تو وقتی تو شعر سخن رفته به باد

منم و وحشت تردید یه عشق

به گمونم دل من رفته به باد

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 13:34 توسط سروش| |

 

 

هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...


هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...


هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...


هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره...


هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري...


هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...


هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...


هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...


هرگز به اين آسوني ها از دستش نده...


شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه... 

نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 20:59 توسط سروش| |

غم تنهایی منو دیوونه کرده گل یادت تو دلم جوونه کرده
تو دلم غم تو مثل یه پرنده زیر سقف خوونه آشیونه کرده

هر کسی داره دلش شوق نگاری روزگار می گذرونه به عشق یاری
واسه این چشم انتظار دیگه نمونده نه تحملی نه صبری نه قراری

من که غمخوار ندارم جز تو کس یار ندارم
دگری را نپرستم منو از یاد نبر .. یاد نبر

نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 20:52 توسط سروش| |

candle

...مي پرسي با کسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم؟
مثل شمع:
همين که صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين، استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است.

نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 16:4 توسط سروش| |

 

 

 

 

 

نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 16:0 توسط سروش| |

سلام

من سروش هستم نویسنده وبلاگ از اینکه تو این مدت منو تحمل کردین ممنونم من دیگه رفتم من به علت برخی از مشکلاتی که داشتم رایانه خودمو فروختم و دیگه تا مدتی شایدم برای همیشه نیام نت

پس خواهشن فراموشم نکنید اگرچه بد بودم

همه شما هارو خیلی دوست دارم

راستی از این به بعد شاید یه نفر دیگه وبلاگو مدیریت کنه پس تنهاش نزارین

خیلی سختخ خیلی خیلی سخته اما خداحافظ

 

                                                                                                  سروش

                                                                                     تنها میکانیک قلبهای تصادفی

نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:34 توسط سروش| |

 

میخوام امروز همه نگفتنی ها رو بگم

قصه عشق گذسته قصه شادی و غم

تو گمون کردی که این دنیا تمومه واسه من

شادی از غم می میره خنده حرومه واسه من

من نگاهم دیگه دنبال تو نیست

دلمو پس میگیرم مال تو نیست

دیگه هرگز ننویس قصه برام

برو من عشق دروغی نمی خوام

کاری از من نمیاد اون دلو برد

شعله عشق تو خاموش شد و مرد

وقتی دستاش و تو دستام میزاره

واسه من گرمی افتاب و داره

نگاه هاش جادوی رویا داره

طعم شیرین شکر پاره داره

من نگاهم دیگه دنبال تو نیست

دلمو پس می گیرم مال تو نیست

دیگه هرگز ننویس قصه برام

برو من عشق دروغی نمی خوام

دیگه من عشق دروغی نمی خوام

 

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:44 توسط سروش| |

 

سر به روی شانه های مهربانت میگذارم

عقده دل می گشاید گریه بی اختیارم

از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

خالی از خودخواهی من بر تر از الایش تن

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

عشق صد ها چهره دارد عشق تو اینه داره

عشق را در چهره اینه دیدن دوست دارم

در خموشی چشم ما را قصه ها بود گفتگوست

من تو را در جذبه مهراب دیدن دوست دارم

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

در هوای دیدنت یک عمر درچله نشستم

چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم

بغض سر گردان ابرم

قله ارامشم کن

 

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:34 توسط سروش| |

 

یه روز بابا کردی دعا گفتی برو پیرشی بچه

دعا مستجاب شدپیر شدم اما که چه

جز اینکه شد موه ام سفید  دندون منو زمون کشید

چه فاید از پیری پدر   کی بار دوش منو کشید

دوره یه تو عاطفه ها افتابی بود

مادر بزرگ تو حوض خونه پدر توی مهتاب خونه

تو هر خونه کنار هم

سه چهار تا نسلو می دیدی

میون یک چهار دیواری

چهار تا فصلو می دیدی

                   اخر خط زندگی خونه سالمندی نبود. . . . .

 

 

نوشته شده در بیستم شهریور 1386ساعت 17:48 توسط سروش| |

نوشته شده در بیستم شهریور 1386ساعت 12:43 توسط سروش| |

 

این روزا یک دل چون اینه پیدا نمیشه

اگه پیدا بشه یار دل ما نمیشه

دل بی رنگ و ریا.ایینه نور خداست

ولی افسوس که به این اسونی پیدا نمیشه

خدایا مونده تنها دل پاک و مهربونم

چرا این مهربونی شد بلای دل و جونم

دل دیوونه من چرا یاری نداره

چرا عشق و محبت خریداری نداره

این روزا عشق حقیقی پیدا نمیشه

مثل من کز غم عشق تو شیدا نمیشه

ای که پرسی ز چه لب زده ام مهر سکوت

چه کنم پیش تو اخر زبونم وا نمی شه

نوشته شده در بیستم شهریور 1386ساعت 12:41 توسط سروش| |

 

                                                                                              Go to fullsize image

غم اومد که گریون کنه چشمام و نتونست

شب اومد که داغون کنه دنیام و نتونست

دل من دیگه از غم که شکسته نمیشه

اسیر غم عشقه دیگه خسته نمیشه

کمه فرصت دیدار تو این عالم مستی

میخوام با تو بخندم به زمونه به هستی

هنوز عشق منی مثل همیشه

دل از خوب و بدت خسته نمیشه

تو ای اومده از راه

بازم مثل همیشه

دلم با تو یه رنگه

جدا از تو نمیشه

غم و غصه نتونست

بگیره تورو از من

بدون قدر وفامو

دیگه دور نشو از من

نوشته شده در بیستم شهریور 1386ساعت 12:15 توسط سروش| |

انگهم چون اشک غم

بر خاک ره افتاده ام من

انگهم هر شب ناله ام

چون مرغ شب سر داده ام من

 

در سر ندارم هوسی

چشم ندارم به کسی

ازاده ام من

 

با انکه ار بی حاصلی

سر در گریبانم چون گل

شادک مه از روشن دلی

اهی ز نهانم چو گل

 

خندان لب و خونین جگر

مانند جام مرده ام

ازاده ام من

 

یارم تو ای۰افتاد ه ای گو

افتاده ای ازاده ای گو

رفته از جانم برون

سودای مستی

اسوده ام.اسوده از

غوغای هستی

گلبانگ مستی اخرین

 

همچون رهی سر داده ام من

مرغ شبانگاهم ولی

سر داده ام افتاده ام من 

 

نوشته شده در بیستم شهریور 1386ساعت 11:51 توسط سروش| |

گر فرشته وار یا چون زن و مرد                                                      

  با زبان راز ها گویم سخن

من تهی از عشق.چون طبلم تهی

 کی زخوی عشق یابم اگهی؟

گر بینم راز ها را در نهان

 یا بدانم جمله اسرار جهان

گر که ایمانم چنان محکم بود

 کوه در پیشم ز سنگی کم بود

یا که کوهی از جای خود جنبان شود

 پیش ایمانم.زمین رقصان شود

هیچ باشم گر تهی باشم ز عشق

 هیچ مانم گر جدا مانم ز عشق

گر ببخشم هر چه دارم بی ری

 ور بسوزانم تنم در شعله ها

هیچ باشم گر تهی باشم ز عشق

هیچ مانم گر جدا مانم ز عشق

نوشته شده در بیستم شهریور 1386ساعت 8:15 توسط سروش| |

روزی روزگاری دروغ حقه باز به حقیقت گفت:بیا به کنار رودخانه برویم و کمی شنا کنیم

حقیقت ساده لوح فریب خورد و پذیرفت و ان دو با هم به راه افتادن و به سمت رودخانه رفتند

وقتی به کنار رودخانه رسیدن.حقیقت لباسهای خود را در اورد به میان رودخانه رفت و شروع به شنا کرد

در این فرصت دروغ حقه باز لباسهای حقیقت را پوشید و فرار کرد.

از ان پس حقیقت برهنه و زشت از همه جا وارد می شد و دروغ با لباس های زیبا جلوه می کند

 

                                                                     اره به خاطر همینه حقیقت تلخ شده

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:49 توسط سروش| |

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1386ساعت 13:53 توسط سروش| |

 

عشق با روح شقایق زیباست

عشق با حسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

      عشق با زهر حقایق زیباست

عشق با

                 در حسرت دیدار تو بودن زیباست

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:47 توسط سروش| |

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم

برگی حکم داشتم

                    و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین

بازی شروع شد

حاکم او بود و من محکوم

همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد من بالا تر امدم

                                   بازی در دست من افتاد

عشق امد با حکم عشوه و ناز برید

و حکم امد از جنس چشم سیاهش

زندگی

          حکم پایین من بود و

                                       باختم. . . . .

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:44 توسط سروش| |

نوشته شده در هجدهم شهریور 1386ساعت 21:11 توسط سروش| |


Design By : Night Skin