گل یخی
گل یخم اما گریزون از سرما
قرار است امشب دو ماهی بمیرند که دیگر سراغی ز دریا نگیرند قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهای پیرند و بوی جهنم که آید از این شهر و مردان اینجا چه نا سر به زیرند تمام فصولی که می آید امسال بدون شک از ابتدا سردسیرند بعید است امسال دستان سردم بدون بهار شما جان بگیرند و یک سال دیگر گذشت و نفسهام از این لحظه های پر از غصه سیرند شب سرد و بی انتهای زمستان قدمها مردد ولی ناگزیرند دو خط موازی رسیدن ندارند دو خط موازی فقط هم مسیرند زندگی یک جست و جوی کور نیست، زیستن در پیله پروانه چیست؟ زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست. گوش کن دریا صدایت میزند؛ هرچه ناپیدا صدایت میزند. جنگل خاموش، میداند تو را؛ با صدایی سبز میخواند تو را، زیر باران آتشی در جان توست؛ قمری تنها پی دستان توست، پیله پروانه از دنیا جداست؛ زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست؛ این تمام ماجرای زندگیست اگه فرداش دلشو به دست اوردی میخ از دیوار در بیار اما بدون جاش همیشه هست با تو اين دل بهاره برگرد اى عشق دوباره با توام با تو ستاره توى شبهام ، قلب من غم تو داره برگرد دوباره دل بى قراره با رفتنت ، شب بارون مى باره از جاى بوسه ات آتيش مى باره نيستى ببينى دل بى قراره دستاى سردم گرمى نداره حرم نفسهات داغى عشقو يادم مى ياره برگرد دوباره شب بى ستاره از من چه دلگير هواتو داره عروسك من نفرين زياده بِدون كه بى تو شب گريه داره بنال اي نِي ! كه من غم دارم امشب نه دلسوز و نه همدم دارم امشب دلم زخم است از دست ِ غم ِ يار هم از غم ، چشم ِ مرهم دارم امشب همه چيزم زيادي مي كند ، حيف ! كه يار از اين ميان كم دارم امشب! چو عصري آمد از در ، گفتم : اي دل ! همه عيشي فراهم دارم امشب ندانستم كه بوم ِ شام ِ غمگين به بام روز خرّم دارم امشب برفت و كوره ام در سينه افروخت ببين آه دَمادَم دارم امشب به دل جشن و عروسي وعده كردم ندانستم كه ماتم دارم امشب درآمد يار و گفتم : دَم گرفتيم دَمَم رفت و همه غم دارم امشب به اُميدي كه گُل تا صبحدم هست به ، مژگان اشك شبنم دارم امشب مگر آبستن عيسي ست طبعم كه بر دل ، بارِ مريم دارم امشب سرِ دل كَندن از لعل نگارين عجب نقشي به خاتم دارم امشب اگر رويين تني باشم به همت غمي همتاي رُستم دارم امشب غم ِ دل با كه گويم شهريارا؟ كه محرومش ز مَحرم دارم امشب چون وقت نداشتم برای اپ کردن برای همین عکس گذاشتم.امیدوارم که منو ببخشید.این عکس هارو تقدیم می کنم به شما عزیزان امیدوارم خوشتون بیاد تو از شهر غریب بی نشونی اومدی تو با اسب سفید مهربونی امدی تو از دشتهای دور و جاده های پر غبار برای هم صدایی هم زبونی امدی تو از رام میرسی پر از گرد و غبار تمومه انتظار می یاد همرات بهار چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاک کنم غبار و از تنت غریب اشنا دوس دارم بیا منو همراهت ببر به شهر قصه ها بگیر دست منو تو اون دستات چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمون منطزر تا بر گردی پیشم تو زندونم با تو من ازادم عشق با تمام شکوه خود در خانه مرا هم به صدا در اورد و با خود کوله باری از مهر و محبت را به ارمغان اورد امد و در قلبم طو فانی به پا کرد طو فانی که همراه با رنج . ریاضت بود طوفانی که از دریای چشمان تو بر خاست و بر ساحل نا امیدی من لنگر انداخت طو فانی که افکار افسار گسیخته ما چون کشتی سر گردان بروی مو جهای اقیانوسی چشمانت متلاطم ساخت نمی دانم نا خدای این کشتی سر گردان تو هستی یا نه؟ ولی می دانم که هرگز سکانداری افکار پریشانم را بر عهده نمی گیری و ان را به جزیره ارامش و اسایش نمی رسانی می دانم که هر گز جرئت نخواهم داشت که از تو بخواهم منجی این افکار پریشانم باشی. نمی توانم بگويم چقدر تنها بوده ام ؟ چقدر تنها نبوده ام ؟ چقدر در تنها نبودن تنها بوده ام ؟ و چقدر در تنهايی تنها نبوده ام ؟ بودن با تو تنهاييم را کم نمی کند بودن بی تو بی کسيم را افزون نمی کند چشمانم نگاهت را در نمی یابد دستانم ياريت را نمی پذيرد خاموشی تو گوشم را می خراشد اما صدايت را نمی شنوم بی تو خويش ام و با تو بی خويش تو هم تنهايی نمی توانی بگويی چقدر تنها بوده ای ؟ چقدر تنها نبوده ای ؟ چقدر ...؟ ...؟ تماشاخانه ی هر روزه حماقت فقرا حماقت اغنیا رنجهای کور شادی های دروغین نقاب لبخندها بر دندانهای خون چکان دستهای سرد در مجمر خاموش عشق و حسرت نگاه تو به تهی چشمان من چرا اینچنینم؟ در خیابان گام می زنم زمین مسطح است زمین سطحی ست بر بلندای پلی می ایستم و پایین را نظاره می کنم زمین را که چه ژرف است و آدمهایی که در گذرند آدمهایی که من در میانشان بوده ام آدمهایی که من به میانشان باز خواهم گشت آدمهای سطحی بر زمین ژرف مثل مورچگان می روند و می آیند می خندند و شتاب می کنند و مدام به آن دستگاه عقربه داری که به مچهایشان بسته اند جهان را می سنجند مثل کرمهای کور نقب می زنند و چون سر از خاک بر می کنند به آسمان می نگرند آن هم نه برای دیدن آسمان بل برای دانستن این که چه وقتی از روز است غروب است؟! پس هنوز فرصت هست و باز نقب می زنند به راستی چه می جویند؟ گنج؟! چه گنجی باید باشد که اینچنین همه را پریشان و آسیمه سر کرده است؟ من که جز رنج چیزی نمی بینم شاید اشکال در چشمان من باشد تو در چشمان من چه می بینی؟ پرسشهای من کودکانه اند و رنج هایم کودکانه تر هیچ گاه میلاد کودکی را دیده ای؟ آنگاه که او را از حوضچه ی زیبایش بیرون می کشند با چشمان فروبسته تقلا می کند و تکیه گاهی می جوید از درون کره ای کوچک که متعلق به خود اوست به بیرون کره ای بزرگ و پر آشوب که از آن میلیاردها مانند اوست گام می نهد هوای جدیدی را تنفس می کند و گریه ای عجیب سر می دهد او کوچک و ناتوان است و چشمانش فرو بسته اما رنج زیستن را خوب تر از همه می شناسد هم از این روست که چنین راستین و ژرف می گرید اکنون که رنجم را شناختی بر من خنده می زنی آری من کودکی هستم با چشمانی همیشه بسته و مویه ای بی پایان بر من بخند! چرا که خنده ی تو رنجم را می کاهد آن چه تو در چشمان من می جویی از آن من نیست از آن من نبود آن را نفروختم آن را از من ندزدیدند بلکه دورش انداختم کاش می شد همه چیز را دور انداخت! ترفدانه ها 1 آهسته تر قدم بردار گل قالی احساس درد می کند 2 اشاره انگشت گفت: نباید خطا کنم 3 اگر بخواهی و بگذاری عبور عقربه های ساعت آهسته می شود 4 با چاقو قطره قطره می کنم دریا را تشنه فراوان است 5 به دهان صدف شدم تا مروارید شوم تا به گوشت آویزان شوم تا ترانه دوست داشتن را در گوشت زمزمه کنم 6 ترکیب رنگ زرد زمین و آبی آسمان سبز بهار می شود 7 چرا رهایم نمی کنی تا بخوابم بر بالشی از ابر 8 دیدی چگونه گاز می زد دختر گل فروش به لقمه نان کنار خیابان انگار تمام زندگیش بود 9 رستم شاهنامه را می ماند سایه نمکدان بر دیوار 10 رنگ آبی شعله هوای اطاق را خنک می کند 11 سایه به دیوار نقش بال پر پرواز پرنده ای شده 12 شیر را ببند صدای شرشر آب احساس گریه به من می دهد 13 کلنگ در دستشان نیست که خود کلنگانند بی وقفه گور ما را می کنند عقربه ها را می گویم 14 کنار برکه رقص پروانه ماندنی شد بالش نیمی طلائی نیمی آبی 15 گله را به چرا بردند با علف های زرد و ارغوانی و آبی بازار شام بود 16 نگاه معصومانه ات به عصمت گل بنفشه خنجر میزند







![]()
| Design By : Night Skin |



