گل یخی
گل یخم اما گریزون از سرما
دنیا به چشم عاشق یه دنیای غریبه اونکه امروز اشنامه اوج عشقش تو صدامه میره فردا بی بهونه درد عشق و کی میدونه یه کاری کن خدایا من از این دل جداشم نفرین به هرچی عشقه میخوام عاشق نباشم دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست شب بروی شیشه های تار می نشست ارام.چون خاکستری تب دار باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر ر دیوار در میان کاجها جادوگر مهتاب با چراغ بی فروغش می خزید ارام گوئی او در گور ظلمت روح سر گردان خود را جستجو می کرد من خزیدم در دل بستر خسته از تشویش و خاموشی گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغ های سبز چشمهایت بر که تاریک ماهی های ارامش کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی غم که با شادی هم اغوشی نداره گریه کن گریه که خاموشی میاره بذار امشب نکنم اشکهام و پنهون کی میگه مستی فراموشی میاره دل سرده سرده همه رنج و درده چشمهام یه دریاست از بس که گریه کرده حالا که تو ابر چشمهام بارون غم نهفته تو شوره زار قلبم گلهای غم شکفته بازم می خواد چشمای من مروارید بارون کنه غم تا میاد به خونمون شهر چراغونی کنه اسمون قلب مرا ابر های غم گرفته گریه پنهونی مگه دردهام و درمون میکنه تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم.نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما ان دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهاری دیگر اه اکنون دیر است که فرو ریخته در من گوئی تیره اواری از ابر گران چو می امیزم.با بوسه ی تو روی لبهایم می پندارم می سپارد جان عطری گذران انچه الوده ست عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم می لرزد چون ترا می نگرم مثل این است که از پنجره ای تک درختم را.سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم مثل این است که تصویری را روی جریان وغشوش اب روان می نگرم شب و روز بگذار که فراموش کنم تو چه هستی.جز یک لحظه.یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت اگاهی؟ بگذار که فراموش کنم وقتی که قهری با من ندیدنت اسون نیست قصه ی غم که میشه شنیدنت اسون نیست به گمونم دل تو جای دیگست دل تو پیش یه رسوای دیگه است دست نذاشتی دیگه تو دستهای من دستهاتم عاشق دستهای دیگه است با تو بودن واسه من نعمت بود از تو گفتن واسه من عادت بود همه حر فات واسه من ایه عشق نفست زمزمه رحمت بود دل من مستیش از مستی چشمای تو ساخت تا به عشق تو رسید پرهیزش و پاک به تو باخت می دونی دل دیوونه من عاشقته اسم تو وقتی تو شعر سخن رفته به باد منم و وحشت تردید یه عشق به گمونم دل من رفته به باد
هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري... هر کسی داره دلش شوق نگاری روزگار می گذرونه به عشق یاری من که غمخوار ندارم جز تو کس یار ندارم

هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...
هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...
هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره...
هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري...
هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...
هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...
هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...
هرگز به اين آسوني ها از دستش نده...
شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...
تو دلم غم تو مثل یه پرنده زیر سقف خوونه آشیونه کرده
واسه این چشم انتظار دیگه نمونده نه تحملی نه صبری نه قراری
دگری را نپرستم منو از یاد نبر .. یاد نبر
| Design By : Night Skin |






