تبليغاتX
گل یخی


گل یخی

گل یخم اما گریزون از سرما

 

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 14:32 توسط سروش| |

 

دنیا به چشم عاشق

یه دنیای غریبه

اونکه امروز اشنامه

اوج عشقش تو صدامه

میره فردا بی بهونه

درد عشق و کی میدونه

یه کاری کن خدایا

من از این دل جداشم

نفرین به هرچی عشقه

میخوام عاشق نباشم

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 14:25 توسط سروش| |

 

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 14:17 توسط سروش| |

 

شب بروی شیشه های تار

می نشست ارام.چون خاکستری تب دار

باد نقش سایه ها را در حیاط

خانه هر دم زیر و رو می کرد

پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر ر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید ارام

گوئی او در گور ظلمت روح سر گردان خود را جستجو می کرد

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب

ای سر انگشت کلید باغ های سبز

چشمهایت بر که تاریک ماهی های ارامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 14:10 توسط سروش| |

 

 

غم که با شادی هم اغوشی نداره

گریه کن گریه که خاموشی میاره

بذار امشب نکنم اشکهام و پنهون

کی میگه مستی فراموشی میاره

دل سرده سرده همه رنج و درده

چشمهام یه دریاست از بس که گریه کرده

حالا که تو ابر چشمهام بارون غم نهفته

تو شوره زار قلبم گلهای غم شکفته

بازم می خواد چشمای من مروارید بارون کنه

غم تا میاد به خونمون شهر چراغونی کنه

اسمون قلب مرا ابر های غم گرفته

گریه پنهونی مگه دردهام و درمون میکنه

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 13:49 توسط سروش| |

 

 

 

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم.نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما ان دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

اه اکنون دیر است

که فرو ریخته در من گوئی

تیره اواری از ابر گران

چو می امیزم.با بوسه ی تو

روی لبهایم می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

انچه الوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تک درختم را.سرشار از برگ

در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریان وغشوش اب روان می نگرم

شب و روز بگذار که فراموش کنم

تو چه هستی.جز یک لحظه.یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در برهوت اگاهی؟

بگذار که فراموش کنم

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 13:43 توسط سروش| |

 

وقتی که قهری با من

ندیدنت اسون نیست

قصه ی غم که میشه

شنیدنت اسون نیست

به گمونم دل تو جای دیگست

دل تو پیش یه رسوای دیگه است

دست نذاشتی دیگه تو دستهای من

دستهاتم عاشق دستهای دیگه است

با تو بودن واسه من نعمت بود

از تو گفتن واسه من عادت بود

همه حر فات واسه من ایه عشق

نفست زمزمه رحمت بود

دل من مستیش از مستی چشمای تو ساخت

تا به عشق تو رسید پرهیزش و پاک به تو باخت

می دونی دل دیوونه من عاشقته

اسم تو وقتی تو شعر سخن رفته به باد

منم و وحشت تردید یه عشق

به گمونم دل من رفته به باد

نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 13:34 توسط سروش| |

 

 

هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...


هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...


هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...


هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره...


هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري...


هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...


هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...


هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...


هرگز به اين آسوني ها از دستش نده...


شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه... 

نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 20:59 توسط سروش| |

غم تنهایی منو دیوونه کرده گل یادت تو دلم جوونه کرده
تو دلم غم تو مثل یه پرنده زیر سقف خوونه آشیونه کرده

هر کسی داره دلش شوق نگاری روزگار می گذرونه به عشق یاری
واسه این چشم انتظار دیگه نمونده نه تحملی نه صبری نه قراری

من که غمخوار ندارم جز تو کس یار ندارم
دگری را نپرستم منو از یاد نبر .. یاد نبر

نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 20:52 توسط سروش| |

candle

...مي پرسي با کسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم؟
مثل شمع:
همين که صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين، استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است.

نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 16:4 توسط سروش| |

 

 

 

 

 

نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 16:0 توسط سروش| |


Design By : Night Skin