تبليغاتX
گل یخی


گل یخی

گل یخم اما گریزون از سرما

تنهایی....

       با تو....تو را می خوانم....

  گه در اغوشت می گیرم .... گه خیره به تو نامت را می خوانم....

                                 تو را تکرار می کنم....با تو می خندم....

 با تو حرف می زنم ...حرفی از جنس بلور...حرفی به رنگ عشق من

                                 می اید و از تنهایی در می ایم....

                      خنده های بی معنی....حرف های تهی... دروغ های تلخ

 تو را غافل می شوم.....تو را غافل می شوم

                       باز او می رود و پاکی اشکهایم را بی حرمت می کند

 و تو....هنوز هستی؟؟ اری همیشه می مانی و همواره برایم از عشق می خوانی

  و باز تنهایی ...!

نوشته شده در سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:6 توسط سروش| |

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم

بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي


غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ

بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

نوشته شده در سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:5 توسط سروش| |

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

 

 

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم!!!!!!

 

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن!!!!

 

بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم!!!!!!!!

 

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ!!

 

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم!!!!!

 

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

 

دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم!!!!!!

 

میمیرم از این درد که جان دگرم نیست

 

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم!!!!!!!

 

تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم!!!

 

بگذار بدان گونه وفادار بمیرم

 

نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:18 توسط سروش| |

khaste
نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:16 توسط سروش| |

اگر به جمع خستگان به گوش دل شکستگان
پيام ما ترانه ما نمي رسد سرود عاشقانه ما نمي رسد
بدان که با همه خموشي اميد من پر از ترانه و پيامم
مبر ز ياد خود تو ما را اميد من مزن به سنگ فتنه جامم
اگر چه سر به زير پر دارم گره چو غنچه بر جگر دارم
هواي نغمه خوانيم نرفته از ياد سروش آسمانيم نرفته از ياد
به صفاي چمن چه سحرها ره صحرا نگرفتم
ز نسيم صبا چه خبر ها که ز گلها نگرفتم
شبي ز قدسيان نشانه ز پرتو سحر بگيرم
مگر چو مهر جاودانه دوباره بال و پر بگيرم
دل اگر بدهي بازم به فلک رسد آوازم
نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:32 توسط سروش| |

 

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر

خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با

مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي

غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر

دلها نوشت

نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:19 توسط سروش| |

 خدایا  ما را از این دنیای چندین رنگ نجات بده....

                      به خودت قسم همان مشکی بسمان است...

نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:25 توسط سروش| |

 فرود آمده ام تا مرز اوهام و خیالاتی ناپالوده...

   فکر و خیالاتی که روحم را تنزل داده اند تا پشت این همه حصار هوای سفر از خاطرم پرواز کند...

   از حقایق آن سوی مرزهای این زندان به دور افتاده ام....

   دیر زمانی است که دیگر سفر نکرده ام....که از خود جدا نشده ام.....

   با رویاها بازی می کنم...بازی می کنم چون خاکبازی کودکان نابالغ....

   و نهایت با دلی بوی خاک به خود گرفته همه چیز را به هیچ می بازم....

   معبود من...اگر جوانی و خامی ...اگر زیبایی و شیدایی این است...

    پر و بالشان شکسته باد...

  

نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:12 توسط سروش| |

 چرا کسی نیست باورکند

 

 این خطها جا پای کبوترانی است

 

که روزی کف دستان من خانه داشته اند...

نوشته شده در هفدهم مرداد 1386ساعت 19:54 توسط سروش| |

به موریانه ای می خندم که از درون روحم را نشخوار می کند

  به جاهلانی که زورق شناور را مغروق می پندارند

  به لنگری که در آسمان معلق مانده

  به تو که تنها در آیینه ی حقیر من جا داری

   و به من ...  که چه دیر فاجعه را آغاز کردم...

نوشته شده در هفدهم مرداد 1386ساعت 19:53 توسط سروش| |

عیسی وار سرمه می کشم بر چشمانت

دل می بندم به چشمانی تهی از اشک

سکوت با گونه هایم بازی می کند

من در این آفتاب سرد می رقصم

گیسوانم را رها می کنم در آغوش باد

می چرخم

من رها از هوس دستان خیال انگیز تو

خواب می بینم

دو قدم آنطرف تر

نفس های گرم تو وتپش های قلب من سمفونی گلهای قاصد می شود

خواب می بیبینم

بر شانه های تو مصلوب شده ام

قسم می خورم که عقل را در میخ های کوبیده بر دارت دفن کنم

به زهد تواما تجاوز می کنم

آخر تنم شکل شعرهای همیشه تازه یه خود گرفته

من با خیال تو هم آغوش می شوم

و با نگاهت مست

 

نوشته شده در شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:17 توسط سروش| |

 

 

 

همیشه دور بمانیم

که با هم بودن به عادت مبتلامان می کند

و چه بی رحم است عادت

تمام پرده های شور وشوقمان را می درد

تمام نگاهای پر رمز ورازرا پوچ می کند

روزنه های تشنه ی روحم را سیراب می کند

و هول زیبای به هم نرسیدن را

به خاک میسپارد

همیشه پر شور

همیشه تشنه

همیشه پرهول

 

نوشته شده در شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:16 توسط سروش| |

مدتی است به فکر شکستن عادتهای پوسیده ام ...

به فکرشکستن پیله هایی از سنت ها ی بیهوده که به دور خود تنیده ایم...

عادتی حاکم بر جامعه من ، جامعه ی زن ستیز و مرد سالاری که نیمی از خود را انکار می کند...

عادتی مبنی بر این که زن همواره دیده شود و نشنیده بماند...

که  همواره جنس لطیف،اغواگر، جنس ضعیف و جنس دوم تلقی شود و دم نزند!

 همواره مورد تعرض قرار گیرد و صدای سکوت را بر اعتراض ارجح بداند!

از اجتماع فاصله و به قفس خانه خو بگیرد ...

که  همواره....!!!؟؟

 

با تو سخن می گویم ...تو که محکومی یه این باتلاق انس بگیری و حتی دست و پا هم نزنی!

 بر خیز...خود را دریاب...به من کمک کن ...شاید ما را از این قفس ها رهایی باشد

نوشته شده در شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:11 توسط سروش| |

         من از قصه زندگی ام نمی ترسم
         من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
           ای بهار زندگی ام
         اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
         اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
         برگرد
        باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
         باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
        باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
        بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
         بدان که قلب من هم شکسته
         بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
              این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد
        بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:12 توسط سروش| |

نفس از من گرفت آنکس  که عمری

برام عاشقانه هم نفس بود

به زنجیر طلای پای دل بست

دریقا عشق شیرینش هوس بود

ز پیغامش دلم دیگر نلرزید

نپرسیدم کجا و با چه کس بود

نخواهم بدانم در چه حال است
هوس هم بود اگر یک بار بس بود



نوشته شده در پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:11 توسط سروش| |

در غريبي ناله ها كردم كسي يادم نكرد
درقفس جاماندم و صياد آزادم نكرد
ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود
ارزوي مرگ كردم مرگ هم يادم نكرد
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:0 توسط سروش| |

اي تو كه دوري ولي
نزديك روياي مني
خيلي وقته نمي آي به خواب من سر بزني
بي تو همسايه شدم با همه خاطره ها
نگو فاصله يه دنياست ميون دستهاي ما
تو كدوم محله داري قدمها تو ميشماري
...
تو خيابون زير بارون
جاي من رو خالي كن
وقتي چشمات ميشه گريون
جاي من رو خالي كن
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1386ساعت 8:55 توسط سروش| |

در حسرت یه سیبه

حوای چشمای من

با ادما غریبه

اینه دار غربت       مثل غروبی سردم..........خنجر برام بیارید

Ax haye Ashegahneye Irani www.30ndrela.com

 

نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:59 توسط سروش| |

Ax haye Ashegahneye Irani www.30ndrela.com
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:50 توسط سروش| |

Ax haye Ashegahneye Irani www.30ndrela.com
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:48 توسط سروش| |

نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:36 توسط سروش| |

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گزشتم........همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.........کشدم ان عاشق دیوانه که بودم

نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:35 توسط سروش| |

نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:27 توسط سروش| |

نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:26 توسط سروش| |

افرین بر غم که یار و با وفای من غم است

در بزم زندگی هم صدای من غم است

الفتی با کس ندارم چون نیابم غم دیدهای

در همین عالم همین یک اشنای من غم است

بلبلی غم دیده ام دور از گلستان ماندهام

نغمه ها سر می دهم لیکن نغمه های من غم است

نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:25 توسط سروش| |

شمع  از سوختنش پروا نیست    چون در این سوختن او تنها نیست
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:19 توسط سروش| |

 اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت

آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي

كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد

 دل من يه روز به دريا زد ورفت... پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

زنده ها خيلي براش کهنه بودن... خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

 هواي تازه دلش مي خواست ولي... آخرش تو غبارا زد و رفت

 دنبال کليد خوشبختي مي گشت... خودشم قفلي رو فقلا زد و رفت

نوشته شده در سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:14 توسط سروش| |

انکه می گوید:دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید

هزار کاکلی شاد در چشمان تو

هزار قناری خاموش در گلوی من

ای کاش ای کاش عشق را زبان سخن بود...

نوشته شده در سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:11 توسط سروش| |

توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره

                           دست و پا میزنه اما واسه موندن دیگه دیره        

نوشته شده در سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:3 توسط سروش| |

گلدون خالی ندیدی

نشستی زیر بارون

گلای کاغذی دارای هزار رون

تو عاشق نبودی"ببینی تلخی روزهای جدایی

چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون


ادامه مطلب
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:0 توسط سروش| |

گاه

یک لبخند انقدر عمیق می شود که گریه می کنم

گاه

یک نغمه انقدر دست نیافتنی می شود که با ان زندگی می کنم

 

یک نگاه انچنان سنگین می شود که چشمانش رهایش نمی کند

گاه

یک عشق انقدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم

نوشته شده در سیزدهم مرداد 1386ساعت 7:55 توسط سروش| |

نگاه منتظرم را به آبها بسّّپار
و دستهای مرا که سرد و معصومند
به کودکانه ترین یادگارها بسپار
کسی نمی داند
که باز هم مثل همیشه تو باز می گردی
و با صدای صمیمانه ات
"به دختری که هنوز آنجا
در آستانه پر عشق ایستاده سلامی دوباره خواهی کرد"
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1386ساعت 7:37 توسط سروش| |

کاش رویا هایمان روزی حقیقت می شدن...تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی مهر و صفا رسم انسان بودن است...کاش قانون هایمان یک دم رعایت می شدند

اشک های همدلی از روی مکر هست و فریب...کاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند

 گاهی از غم میشود ویران دلم...کاش دلها همه مردانه قسمت می شدند

نوشته شده در دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:43 توسط سروش| |

چه شبها که من در کوچه و بازار بگردیدم

میان برف و سرما و گل بگردیدم

در انجا گریه می باید کرد من از غصه بخندیدم

سزایش این بود ناکس پرستی

من از دست تو ناکس با کسان قطع نظر کردم

بریدم از برادر بعد از ان ترک پدر کردم

شکست قلب مادر.خواهران خونین جگر کردم

سزایش این بود ناکس پرستی

                                                          محبت گر شود پیدا خریدارم

نوشته شده در دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:31 توسط سروش| |

طرحهایی تنهایی دلم را با معصومیت نگاهت پاک کردی.خانه قلبم را از غمها شستی. حالا که این همه زحمت می کشی روی این میزم یه دسمال بکش
نوشته شده در دوازدهم مرداد 1386ساعت 12:40 توسط سروش| |

دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگاه...

غریبه این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:13 توسط سروش| |

عشق یعنی با وجود زندگی ......دور از اداب مردم زیستن

عشق یعنی لحظه ای خندیدن و سالها اشک ندامت ریختن

عشق یعنی زنگ تکرار نگاه.....عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن

عشق یعنی قطره بودن سوختنعشق یعنی راهی دریا شدن

نوشته شده در دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:7 توسط سروش| |

یه روز وقتی به نیلوفر نگاه می کردم ترس نمام وجودمو گرفت که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم.

سریع از کنار مرداب دور شدم.حال وقتی میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم

حالا می فهمم که گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده بود.

اونکه می گفت جونش به جونت بنده........حالا داره به گریه هات می خنده

نوشته شده در یازدهم مرداد 1386ساعت 17:52 توسط سروش| |

عشق با تمام شکوه خود در خانه قلب مرا هم به صدا در اورد و با خود کوله باری از مهر و محبت را به ارمغان اورد.امد و در قلبم طوفانی به پاکرد"طوفانی که همراه با رنج و ریاضت بود.طوفانی که از دریای چشمان تو برخاست و بر ساحل نا امیدی من لنگر انداخت.طوفانی که افکار افسار گسیخته مرا چون کشتی سر گردان بر روی موجهای اقیانوس چشمانت متلاطم ساخت نمی دانم ناخدای این کشتی تو هستی یا نه؟

ولی می دانم که هرگز سکانداری افکار پریشانم را بر عهده نمی گیری و ان را به جزیره ارامش و اسایش نمی رسانی.می دانم که هرگز جرات نخواهم داشت که از تو بخواهم منجی این افکار پریشان باشی.......

نوشته شده در یازدهم مرداد 1386ساعت 16:50 توسط سروش| |

اری عاشقم عاشق چشم به راه

عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است

در اتش فاصله ها نشسته است و سوخته است

در گلدان طاقچه تنهایی شکسته است و همانی که تمام در های دلتنگی ها بروی او بسته است

اری من همانم که به او می گویند دیوانه به او می گویند اواره

من همانم که لحظه های خود را با یاد عشق می گذرانم با یاد او اشک می ریزم

و در کوچه های دلتنگی نام او را فریاد می زنم

فریاد می زنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شود

نوشته شده در یازدهم مرداد 1386ساعت 14:37 توسط سروش| |

حال که رسوا شده ام میروی

عاشق و شیدا شده ام میروی

حال که غیر از تو ندارم کسی

این همه تنها شدهام میروی

حال که در بحر تماشای تو

غرق تمنا شده ام میروی

                       این همه رسوا تو مرا خواندی.....حال که رسوا شدهام میروی

نوشته شده در یازدهم مرداد 1386ساعت 14:30 توسط سروش| |

وقتی میشی نیاز من اگر نباشی پیش من...اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بی قرار مو دلواپس نگاه تو.....تمام هستی من بمون پیش من

اگر شدم عاشق نزار که بی تاب بمونم....لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر می خونمشاید به یادم بمونی....فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی

دوستت دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود...واژه هارو ولش کون عشقئ از چشام بخون

نوشته شده در یازدهم مرداد 1386ساعت 12:44 توسط سروش| |


Design By : Night Skin