تبليغاتX
گل یخی


گل یخی

گل یخم اما گریزون از سرما

من برای اثبات تو مومن شدم و حال که رفتی من هم جایی اینجا ندارم

 

 

 

        خداحافظ            

نوشته شده در بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:17 توسط سروش| |

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت: ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف
خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت: بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا

         

نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:45 توسط سروش| |

 

 

گفت: می خواهم برایت یه یادگاری بنویسم.

گفتم: کجا؟

گفت: روقلبت.

گفتم: مگه می تونی؟

گفت: سخت نیست آسونه.

گفتم: باشه بنویس تا همیشه یادگار بمونه >< یه خنجر بر داشت.

گفتم: این چیه؟

گفت: سیسس

ساکت شدم.

گفتم: بنویس دیگه چرا معطلی

خنجر را بر داشت و با تیزی خنجر نوشت:

دوستت دارم دیوونه!

اون رفته! خیلی وقته کجا؟نمیدونم.

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوستت دارم دیوونه!

 

 

نوشته شده در بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:58 توسط سروش| |

نوک انگشتاش یخ زده بود .
دونه های برف به مژه های بلندش چسبیده بود
.
تند و تند قدم برمی داشت و تازیانه باد سرد رو روی صورتش صبورانه تحمل می کرد
.
پاهای کوچیک و ظریفش از شدت سرما بی حس شده بود
.
چادرشو محکم تر به دور خودش پیچید
.
از خیابون که رد می شد یه ماشین مشکی آخرین مدل با سرعت از جلوش رد شد و کلی آب گل آلود روی چادر کهنه و سر و صورتش پاشید
.
از توی ماشین صدای قهقهه یه دختر که توی دیس دیس موسیقی جاز گم شده بود , گوشاشو آزرد
.
یه دختر شاید همسن خودش , شاید کوچیکتر
...
همونجا کنار خیابون واستاد
.
یک قطره اشک از گوشه چشای سیاه و درشتش زد بیرون و نرسیده به روی گونه برجسته اش یخ زد
.
مثه یه دونه الماس کوچیک
.
با دستای سرد و یخ زده اش آب گل آلودی رو که روی صورتش پاشیده شده بود پاک کرد
.
انگشتای بی حسشو توی دهنش فرو کرد
.
استخوناش تیر می کشید
.
از خیابون رد شد
.
چیزی تا خونه نمونده بود
.
به هیچ چیز توجه نمی کرد
.
متلکای پسرایی که توی ماشینای گرم و خوشگلشون لمیده بودن براش نامفهوم بود
.
- خوشگله , چادرت کثیف نشه
.
- کلاغ سیاه , خونه ات کجاست ؟ برسونمت
.
و
...
به هیچ چیز توجه نمی کرد
.
سردش بود
.
جلوی در خونه چند لحظه مکث کرد
.
در مثل همیشه باز بود
.
هیچ شوقی توی وجودش نبود
.
در رو باز کرد
.
صدای گوشخراش در زنگ زده حیاط گونه توی کوچه پیچید
.
یه حیاط کوچیک , یه شیر آب یخ زده , هوای سرد , سرد تر از بیرون
.
دو قدم که برداشت به در اتاق رسید
.
شیشه شکسته در اتاق با یه تیکه پلاستیک پوشونده شده بود
.
رفت داخل و در رو بست
.
دو تا اتاق متصل به هم
.
دیوارای دود زده و سقفی با گچای ریخته
.
یه زیر انداز کهنه و یه چراغ والور که روش یه قابلمه کوچیک و چند دونه شلغم که توی آب بالا و پایین می رفت
.
چادرشو درآورد و انداخت رو زمین
.
گوشه اتاق یه رختخواب رنگ و رو رفته و یه چیزی شبیه آدم که زیر رو انداز دراز کشیده بود اولین خط نگاه دختر بود
.
- مامان ...
مضطرب روانداز رو از روی زن برداشت
.
زن چشماشو باز کرد و قبل از اینکه دهنشو باز کنه موجی از سرفه و خون به صورت دختر پاشید
.
قطره های اشک تند تر از همیشه از گوشه چشمش شروع به ریختن کرد
.
- مامان ... تو رو خدا حرف نزن ..واست خوب نیس ... تو رو خدا ...
سرشو گذاشت روی صورت سرد زن
.
لابه لای هقهق گریه گفت
:
- فردا... واست دوا می خرم ... امروز.. نشد ... کار گیرم نیومد ... به خدا فردا ... فردا ...
انگشتهای کشیده و خشک زن آروم موهای مشکی و بلند دختر رو نوازش کرد
.
- مامان دوستت دارم ... دوستت دارم ..
هر دو آروم گریه می کردن
..
دختر پتو رو بلند کرد و کنار زن خوابید ... خودشو چسبوند به تن سرو لاغر زن ...بوی تن زن ... بوی مادر
...
همون شب
..
همون ساعت
...
همون نزدیکی ها
...
ماشین مشکی جلوی یه خونه بزرگ ترمز کرد
.
یه دختر از ماشین پیاده شد
.
کت چرم و شلوار لی چسب تنش بود و هاله ای از ادکلن دور و برش پیچیده بود
.
دستش رو که دستکش سفیدی پوشونده بود جلوی دهنش گرفت و دکمه زنگ رو فشار داد
.
در باز شد و صدای خنده و گرمای مطبوعی از پشت در توی کوچه پیچید
.
- بچه ها اومدن؟

- آره .. تو چرا دیر کردی؟
- بابا اصرار داشت با ماتیز آلبالویی بیام ... منم که می دونی زیر بار حرف زور نمی رم ...
- حالا با چی اومدی؟
- با اوپل مامان ... همون مشکیه ...
یه سالن بزرگ
.
پر از دختر و پسر
.
صدای سرسام اور موسیقی جازززززززز
.
یه عده در حال رقص ... یه عده بگو و بخند .. یه عده دور شومینه مشغول خوردن مشروب و
...
قیافه های آبرنگی
...
دو ساعت رقص و خنده های مستانه
....
و لحظه ای بعد در یکی از اتاق های تاریک و عطر آلود
...
- دوستت دارم سامان ... دوستت دارم ...
صدای نفس های هوسناک و دو جسم فرو رفته در هم و پنجره ای رو به آسمان برفی شب

شبی که آروم تمام شد

مثل تمام شبهای دیگه
...ساده و عادی
نوشته شده در ششم آبان 1387ساعت 18:6 توسط سروش| |

یکی بود یکی نبود یه دختری بود به اسم ماریا،اوهم معصوم و بی گناه به دنيا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رويايی زندگی اش را ملاقات کند، مردی پولدار، خوش تيپ، باهوش که با او در لباس سفيد عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشته باشند، که وقتی بزرگ شدند معروف شوند، و در خانه ای زيبا زندگی کند که از پنجره هايش دريا ديده می شود. پدر ماريا يک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش يک خياط؛ آنها در شهری در مرکز برزيل زندگی می کردند که فقط يک سينما داشت، يک کاباره و يک بانک؛ ماريا هميشه آرزو داشت بالاخره يک روز شاهزادهء جذاب و دلربايش بی خبر بيايد و بند از پای او بگشايد و آنها، دوتايی با هم از آنجا بروند، آنوقت می توانستند با هم دنيا را فتح کنند روزهايی که ماريا منتظر شاهزادهء دلربايش بود تنها کارش خيال پردازی بود و رويا بافی؛ او اولين بار وقتی يازده سالش بود عاشق شد. در مسير خانه تا مدرسه، متوجه شده بود که تنها نيست و همسفری دارد. پسری که در همسايگی شان بود در همان شيفت درس می خواند و به مدرسه می رفت. آنها هيچوقت با هم حرف نمی زدند، حتی يک کلمه؛ اما کم کم ماريا ملتفت شد بهترين اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی که خورشيد داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماريا تمام سعی اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بردارد اين ماجرا ماهها و ماهها پشت هم تکرار می شد، ماريا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفريح اش تلويزيون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اينکه آن روزها زودتر بگذرند. او برخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند، برای همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين می گذشتند. کند تر از آن چيزی که بايد برای يک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بزرگ ها. او فهميد که بلندی روزها دليل ساده ای دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او. بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد می شود يک مداد به من بدهی؟ ماريا جوابی نداد. راستش را بخواهيد خيلی از اين نزديک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم هايش را تندتر کرد، خيلی ترسیده بود وقتی ديده بود او دارد به طرفش می آيد. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جايی که مردم می گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره های سينما و تلويزيون، با کلی ماشين و سينما و کلی کارهای جالب و بامزه برای انجام دادن باقی روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشيد، اما در عین حال چيزی تسلايش می داد، اينکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت. از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هايی را که بايد به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمی شد.اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعهء بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماريا در حاليکه توی دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و ساير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت. پسر حتی يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند در طول تعطيلات تمام نشدنی تابستان،ولی به غيبت و نبودن پسر . مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيزی که بيشتر از هر چيز ديگری دوستش داشت... روز قبل از اينکه سال تحصيلی جديد شروع شود او به تنها کليسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود. اما اثری از پسر نبود، تمام روزهای آن هفته يکی يکی همراه با زجر سپری می شدند اما از پسر خبری نبود تا اينکه همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جای دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضی چيزها برای هميشه از دست می روند، او همچنين ياد گرفت جايی وجود دارد که به آن می گويند: يه جای خيلی دور! فهميد که دنيا خيلی پهناور است و شهر او خيلی کوچک؛ و اينکه آدم های دوست داشتنی و جذاب هميشه می روند... او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلی جوان بود. اين جوری بود که او يک روز نگاهی به خيابان های خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزی رد پسرک را دنبال کند... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برای مدتی بسيار غمگين بود و بيهوده سعی می کرد ردی از پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمی دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند. ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلی بزرگ است، عشق خيلی خطرناک است و مريم مقدس که در بهشتی دور سکنی گزيده به دعای بچه ها توجهی نمی کند.

 

نوشته شده در ششم آبان 1387ساعت 18:0 توسط سروش| |

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین انها در گرفت.انها به موضوع خدا رسیدند.

ارایشگر گفت:من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!

مشتری پرسید:چرا؟

ارایشگر گفت:کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.اگر خدا وجود داشت.ایا این همه مریض می شدند؟بچه های بی سر پرست پیدا می شدند؟این همه درد . رنج وجود داشت؟نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ی فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

ارایشگر کارش تمام شد و مشتری از مغازه بیرون رفت.در خیابان مردی را دید با مو های بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده...

مشتری برگشت و وارد ارایشگاه شد و به ارایشگر گفت:

به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند.

ارایشگر با تعجب گفت:چرا؟

من اینجا هستم و الان موی شمارو اصلاح کردم

مشتری گفت :نه اگر ارایشگر وجود داشت هیچ وقت مثل مردی که ان بیرون است با موهای کثیف و .. پیدا نمی شد.

ارایشگر گفت:نه بابا ارایشگر وجود دارد موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تاید کرد و گفت:نکته همین است!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیککنند و دنبالش نمی گردند.برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

اگر می خوای او را درک کنی

                                            با چشم دل ببین!

نوشته شده در چهارم شهریور 1387ساعت 9:49 توسط سروش| |

کارت پستال درخواستی  www.orchid.blogfa.com

نوشته شده در دهم مرداد 1387ساعت 11:54 توسط سروش| |

ميدوني وقتي كه باشم  . . .  يا اگه حتي نباشم  . . .  يا اگه از تو جداشم

 

ميميرم برات

 

ميدوني تا وقتي هستم  . . .  تا خدا رو ميپرستم  . . .  اگه باشم و نباشم

 

ميميرم برات

 

ميميرم برات     ...    به ياد خنده هات  . . .  به ياد گريه هات

 

ميميرم برات

 

ببين كه خسته ام   . . .  بي تو شكسته ام   . . .   وقت رفتنو ببين

 

ميميرم برات

 

وقت رفتنم  . .  وقت مردنم  . .  ميدونم تو نگات  . .  مياي بالا سرم 

 

نره از ياد تو  . .  دفتر خاطرات  . .  كه نوشتي برام  . .  كه نوشتم برات

 

بعد مردنم  . . . وقت پـژمـردنـم . . . يادت نره دلم . . . غصه خورد و رفت

 

 

اينو بدون كه من . . . حتي زير خاك . . . داد ميزنم به جات

 

مــــــــــــــــــيــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــيـــــــــــــــــــــرم

 

مـــــــــــــــيـــــــــــــــمــــــــــــــــيــــــــــــــــــرم

 

مــــــــــــيـــــــــــــمـــــــــــــيـــــــــــــــرم

 

مـيـمـيـرم بــــرات

 

به ياد خنده هات . . . به ياد گريه هات . . . ميميرم برات

 

ببين كه خسته ام . . . بي تو شكسته ام . . . وقت رفتنم ببين . . .

 

 مي مي رم  بر ات ! ... ؟

 

شايد بيام ...

نوشته شده در هجدهم تیر 1387ساعت 10:36 توسط سروش| |


Design By : Night Skin