|
گفته بودی از خودم بگم؛ من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منّت و خواری پی شبنم نمی گردم! من سر کوفت و سرزنش تو را نمی خواهم. مطمعن باش روزی فرهادی خواهد آمد که شیرینش را همانگونه که هست خواهد پذیرفت و آن روز جان شیرینم را فدای آن عزیزتر از جانم خواهم کرد. بهتر است نگویم می آید بگویم خیلی وقت است آمده بهتر است. نگاهت آخرین باری که دیدمت سرد بود و بی روح ... خنده ات از شوق دیدار نبود از تمسخر سادگیم بود... دیگه رو شونه های توجایی نمونده واسه من بذار دیگه تنها باشم تو سرزمین بی کسی دیگه نمی خوام بگم برای من مقدسی فردا اگر از راه نمی آمد تا ابد کنار تو می ماندم در پشت شیشه های اتاق تو آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت گویی به عمق روح تو راهی داشت. گل همیشه نازم نبودی چاره سازم نکردی مهربونی به قلب پر نیازم آخه این اسمش وفا نیست راه و رسم عاشقا این نیست وقتی که دلم گرفته دل شکستن که روا نیست!!! « بنازم غیرت غم را دمی نگذاشت تنهایم...»
و بارها و بارها شب را نوشيده ام بر اين شا خه هاي شکسته درخت چنار کوچه مان به گریه ایستاده ام .
و هر از چند گاهی برای دیدن تو بر بالای چنار که شاید امیدی را در نا امیدی بیابم
راه می پیمودم . تا شاید از دور نشانه ای از طلوعی دیگر بیابم
اینجا طلوع سرخ بی خدائیست . مرا تنها گذار
مرا تنها گذار
اي چشمان تبدار سرگردان!
ای روح خسته و نا آرامم . که شبها را به امید صبح نبودن می گذرانی !
و روزها را به امید طلوع تک خدائی در بین خدایان دروغین می گذرانی !
مرا تنها بگذار . . . . . . . مرا با رنج بودن تنها گذار.بگذار تا شاید . و بازهم شاید .
تن تبدارم را به آسایش فرا خوانم . و خواب و خیالت را به همراهی زیبایم بکشانم .
مرا تنها بگذار اما مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.
و بازهم مگذار تا از بالش تاريک تنهايي سر بردارم .
که سر برداشتن و تو را ندیدن مرگ ابدی و همیشگی من است .
و به دامن بي تار و پود رويا ها آویختن . هر چند که روئیاهای با تو بودن خود نوعی زندگیست !
سپيده هاي فريب روي ستون هاي بي سايه رجز مي خواند.
صلیب شکسته ي خوابم را بنگر که چگونه عیسی وار مرا به آسمان نبودن می کشاند .
بيهوده به زنجير مرواريدی چشمم امید وار گشته ام.
قلبم را ببین : او را بگو ، که تپش جهنمي اش امان مرا بریده است !
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام از طپش باز بایست .
نوشيده ام که پيوسته در نا آرامی بمانم .
بمانم که نمانم . و در نماندن روئیا های زیبای با تو بودن را نیز به همراه برم .
آیا این جهنم سرگردان را پایانی هست ؟ و ای جهنمیان سر گردان!
مرا تنها گذارید تا بر صدف خویش فرود آیم و ....
کلاغان راست می گویند و قناریان دروغ می نوازند .
و مرغان عشق بدروغ نوک بر نوک همدیگر می سایند .
اینان گذران عمر می کنند و همدیگر را به فریبی کوتاه در لحظاتی دیگر می فریبند .
و کلاغانند که سالیان سال است آدمیان را از درون نسلها استقبال و بدرقه می کنند .
مظلومیت هابیل را دیدند و لب فروبستند .
و در آن غروب سهمگین بیخدائی و یا بهتر بگویم چند خدائی ، هیچ ندیدند .
و پس از آن نیز قابیل را گور کنی آموختند . تا به صلیب دار تاریخ آویخته نشود .
اکنون کلاغان دروغ می گویند ؟!
شب را من نوشیده ام . مرا تنها گذار !!!!!!!!!!!!!!!!!
عاشق شدن آسان است، حتّی عاشق ماندن نيز چندان دشوار نيست، زيرا انسان تنهاست و همين دليل کافی برای عاشق است.امّا يافتن ياری که هميشه باشد و بخواهد که باشد، دشوار است، امّا ارزش جستجو را دارد : پس تلاش کن تا معشوق را بيابی.
دل من چشم به در دوخته بود با خود عشق در آميخته بود چون ترا ديد دلم ، فكر نكن برگزيد از دم اول دل تو روي تو آتش سرخي برافروخته بود دل من غافل از اين عشق نبو همه عمر دلم سوخته بود . گر چه دير آمدي از دور ولي دور شد عاقبت از من دل تو سر بي مهر و دل غافل تو من دگر ماندم و يك آتش ناب شب تنهايي ، سكوت و اضطراب يك سؤال از روز اول داشتم ؟ اين نگاه شعله افكن آتش يك عشق بود؟ يا كه باطل بذر عشقي كاشتم؟! تو كه رفتي حيف ! انديشه هايم سوختند قفل خاموشي به لبهاي دل من دوختند من كه گفتم من نبودم روز اول در پی ات اين تو بودي كه سؤالي داشتي در چهره ات عشق هم اكنون خيالي باطل است واژه ديگر اضطراب اين دل است عاشقي هم فرصتي بود و گذشت دل خوشي ديگر نمي آيد بدست
شاگردی از استادش پرسيد:عشق چست؟ استاد ا گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
برگرد بی تو بغض فضا وا نمیشه
یک شاخه یاس عاطفه بیدا نمیشه در صفحه دلم نوشتی صبور باش دلم غبار دارد و معنا نمیشود بی تو شکست بنجره رو به آسمان غم در حریم آبی دل جا نمیشود عمر دل که مثل قلب تو دریا نمیشود دردیست انتظار که درمان آن تویی این درد تلخ بی تو مداوا نمیشود بی تو شکسته شد غزل تنهاییم این رسم مهربانی دنیا نمیشه اکنون من و او واقعیتی تلخیم واقعیتی بنام دوری و جدایی...
نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من اما نميدانم چرا دارم حسادت ميكنم گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ديگري چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم
با تو بوده ام هیشه و همه جا با تو نفس کشید هام.با چشمان تو دیده ام مرا از تو گریزی نیست چنان که جسم از روح! و زمین را از اسمان و درخت را از افتاب تو دلیل حیات من بودی و هستی. و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام علت بودن من تو هستی پاسخ من به اغاز و پایان زندگی این است: همیشه با تو
|
About![]()
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم...سینه مالا مال درد ولی دلی بی کینه دارم
Home
|